تبليغاتX
دو قدم تاباران...
 

 

وای به فردایی که دیروزش با یاد "تو " گذشت !

+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 17:25 توسط ....


 خواب رفته را میشود بیدار کرد

وآنکه خود را به خواب زده....هرگز

چه آسوده دل به خواب زدگی داده ام

چقدر بودنت در آن رویاهای دور قصه ی مادر بزرگ زیباست

حتی اگر ثانیه ها له شوند از هراس نداشتنت

دلت امنیت میخواست وبرایت قربانی کردم....

حرام رفتم وآغاز کردم

 دلهره ی به دوش کشیدن بار این سفر را

دلم پر است ودستانم تهی...

 

  •   تو میدانی که عزای بودن ونداشتن راسیاه باید پوشید یا سپید؟!!!
  • چه تلخ است ناباوری اتفاق افتاده را...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 2:50 توسط .... |


 

لحظه ها

تنهایی راصدا میزنند...

من

در اوج خواستن

ازتودورمی شوم!

+ نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 21:57 توسط .... |


 

 

از توراهی نیست تا خانه

کوچه را فکر می کنم تا انتها...

ولی از خانه تا تو

کوچه امتداد تمام جاده های جهان است،

که زیر پایم تمام نمی شوند...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 1:24 توسط ....


من خوب میدانم

یکی از همین روزهای در راه

باران می آیدومی بارد...

بردلم که بی هیچ چتری هوای رفتن میکند

در امتداد کوچه هایی که آغوش باز کرده اندقدم هایش را...

                           

امروز را آسوده باش دلم

یکی از همین روزهامسافری از راه می رسد....

 

  • تو خوب میدانی...!انتهای این همه رویا

                       که می بافم ومی بافم،شکافتن است....

  • چقدر این روزها درد دارد این دل بیقرار،خدا صبر که نه، آرامشش دهد...

                      

+ نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 18:0 توسط .... |


 

باز تنهایی و دلتنگی

    باز همان غربت قدیمی

         باز همان درد بی صدا

بازم دلتنگی ، باز اضطراب ، انتظار  و........ باز دیوانگی

سردرگم و نگرانم ،نگران از اتفاقات پیش رویم

 نگران از روزهایی که خواهند آمد

نگران گذراندنش...

  نگران فراموش کردن و فراموش شدنم ...

 

  • این بار کلاغ قصه به خانه اش میرسد آیا؟!!!
  • وبازمرورمیکنم تویی که ندارم را....
  • یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه!      این حرف دل نیــــــست

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 22:55 توسط .... |


                  

 

             ای سفر کرده من امشب  کجا هستم تو کجا؟

                من کجاتنها به یادتونشستم توکجا؟...

 

 

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 15:10 توسط .... |


 

 

صدایی به گوش نمیرسد

همه سکوت کرده اند حتی جغدشوم

حال وهوای پاییز رو دوشم سنگینی میکنه...

اشکهایم قندیل میبندند،دلم میگیره

من به بدرقه ی این سفربی صدا نامت را فریاد میزنم

لحظه ای درنگ میکنی؟!

میخواهم دلم را راهی کنم

 

  • تورا میسپارم به خدای لحظه های بیکسی...به صاحب سفرت
  • تو دور میشوی...من بیتاب آمدنت

 

 

+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 22:48 توسط ....


زانو نمی زنم،

حتی اگر سقفِ آسمان،

 کوتاه تر از قد ِ من باشد !!!

 

من هنوز هم غرور دارم

حتی اگر ذره ای باشد

 

 

  • داری هر لحظه از من دور میشی....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 23:2 توسط .... |


         

آنکه سهوا هم رقیبم رانمی آرد به یاد

بهرآزار دلم عمدا برد نام رقیب....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 0:40 توسط .... |