وای به فردایی که دیروزش با یاد "تو " گذشت !
وآنکه خود را به خواب زده....هرگز
چه آسوده دل به خواب زدگی داده ام
چقدر بودنت در آن رویاهای دور قصه ی مادر بزرگ زیباست
حتی اگر ثانیه ها له شوند از هراس نداشتنت
دلت امنیت میخواست وبرایت قربانی کردم....
حرام رفتم وآغاز کردم
دلهره ی به دوش کشیدن بار این سفر را
دلم پر است ودستانم تهی...
- تو میدانی که عزای بودن ونداشتن راسیاه باید پوشید یا سپید؟!!!
- چه تلخ است ناباوری اتفاق افتاده را...
لحظه ها
تنهایی راصدا میزنند...
من
در اوج خواستن
ازتودورمی شوم!
از توراهی نیست تا خانه
کوچه را فکر می کنم تا انتها...
ولی از خانه تا تو
کوچه امتداد تمام جاده های جهان است،
که زیر پایم تمام نمی شوند...
یکی از همین روزهای در راه
باران می آیدومی بارد...
بردلم که بی هیچ چتری هوای رفتن میکند
در امتداد کوچه هایی که آغوش باز کرده اندقدم هایش را...
امروز را آسوده باش دلم
یکی از همین روزهامسافری از راه می رسد....
- تو خوب میدانی...!انتهای این همه رویا
که می بافم ومی بافم،شکافتن است....
- چقدر این روزها درد دارد این دل بیقرار،خدا صبر که نه، آرامشش دهد...
باز تنهایی و دلتنگی
باز همان غربت قدیمی
باز همان درد بی صدا
بازم دلتنگی ، باز اضطراب ، انتظار و........ باز دیوانگی
سردرگم و نگرانم ،نگران از اتفاقات پیش رویم
نگران از روزهایی که خواهند آمد
نگران گذراندنش...
نگران فراموش کردن و فراموش شدنم ...
-
این بار کلاغ قصه به خانه اش میرسد آیا؟!!!
-
وبازمرورمیکنم تویی که ندارم را....
-
یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه! این حرف دل نیــــــست
ای سفر کرده من امشب کجا هستم تو کجا؟
من کجاتنها به یادتونشستم توکجا؟...
صدایی به گوش نمیرسد
همه سکوت کرده اند حتی جغدشوم
حال وهوای پاییز رو دوشم سنگینی میکنه...
اشکهایم قندیل میبندند،دلم میگیره
من به بدرقه ی این سفربی صدا نامت را فریاد میزنم
لحظه ای درنگ میکنی؟!
میخواهم دلم را راهی کنم
- تورا میسپارم به خدای لحظه های بیکسی...به صاحب سفرت
- تو دور میشوی...من بیتاب آمدنت
حتی اگر سقفِ آسمان،
کوتاه تر از قد ِ من باشد !!!
من هنوز هم غرور دارم
حتی اگر ذره ای باشد
- داری هر لحظه از من دور میشی....
آنکه سهوا هم رقیبم رانمی آرد به یاد
بهرآزار دلم عمدا برد نام رقیب....

